تبليغاتX
صداي پاي تنهايي

صداي پاي تنهايي





  رنگين كمان سهم كسي است كه تا اخرين قطره زير باران

              بماند

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت10 AMتوسط FaRnaZ | |

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی

حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

وقتی دل تنگی این خاک روی لحظه هام میشینه

تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه.....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت6 PMتوسط FaRnaZ | |

بچه ها معنی رنگهای مختلف گل رز رو می دونین؟من واستون چند تاشو می نویسم تا وقتی نیاز داشتین که واسه یکی گل بخرین حتما به رنگش توجه کنین:

1.رز سفید:صلح و صفا و نشانه ی دوستی

2.رز صورتی(که من از همه ی گلها بیش تر دوست دارم):ازت خوشم می یاد

3.رز سیاه:ازت نفرت دارم.(خدا نکنه این گل رو از کسی بگیرین یا به کسی بدین!!)

4.رز قرمز:نشانه ی عشق(خدا از اینا به همتون قسمت کنه!)

5.رز زرد:آغاز دوستی و علاقه

6.رز نارنجی:نشانه ی خوش شانسی

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

می بینم صورتمو تو آینه. با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه؟!از من چی می خواد؟

اون به من،یا من به اون خیره شدم؟باورم نمی شه هرچی می می بینم ! چشامو یه لحظه رو هم می ذارم...با خودم می گم که این صورتکه! می تونم از صورتم برش دارم.می کشم دستمو روی صورتم،هرچی باید بدونم بهم میگه.منو توی آینه نشون می ده،میگه این تویی نه هیچ کس دیگه..

جای پاهای تموم قصه ها ، رنگ غربت تو تموم قصه ها ، مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا...!آینه می گه تو همونی که یه روزی می خواستی خورشید رو با دستت بگیری!ولی امروز شهر شب خونت شده..داری بی صدا توی قلبت می میری..

می شکنم آینه رو تا نخواد دوباره از گذشته ها حرف بزنه.آینه می شکنه هزار تیکه می شه.اما باز تو هر تیکه اش عکس منه! عکس ها با دهن کجی بهم می گن:چشمه ی امید رو ببر از آسمون.روزها با هم دیگه فرقی ندارن..بوی کهنگی میدن همشون....

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت2 PMتوسط FaRnaZ | |

زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شی...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت2 PMتوسط FaRnaZ | |

 

یک شب خوب توو آسمون، یک ستاره چشمک زنون

خندیدو گفت کنارتم، تا آخرش تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود، آروم و نازو مهربون

ستاره شد عشق منو، منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید، عشق منو ستاره جون

ماه اومدو ستاره رو، دزدیدو برد نامهربوون

ستاره رفت با رفتنش، منم شدم بی همزبون

حالا شبا به یاد اون، چشم می دوزم به آسمون...!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت7 PMتوسط FaRnaZ | |

از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...آخر جاده عاشقی تنها شدم

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمون، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون

غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست، چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک، وقتی، وقتی کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری، مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

خوابی دیدم..خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم..بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جای پا در روی شن ها دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا..

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام،فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم.

خدایا:تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم،مرا تنها گذاشتی!خدا پاسخ داد:بنده ی عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت..اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم....

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

 I Hate ThiS PaRt

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

همه زندگی ام انتظار..

سخت ترین لحظه های زمان را سپری می کنیم،یک عمر منتظریم..

روزی که این قلب بایستد،انتظار هم تمام می شود و آرام می گیریم..

ما در زنجیره ی بخت هم سرشت شدیم و آسوده نشستیم.فرمان ها را به هم می بافیم.

پشت این در حالا حالا باید نشست و در سکوت به تپش های قلب گوش سپرد...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت3 PMتوسط FaRnaZ | |

دیروز

دریا فقط به این امید موج می زد که ساحل آن را پذیرا باشد

و امروز

دریا خودش را به ساحل تحمیل کرد

و فردا ...

خیلی ها شنا بلد نیستند..

اینجا،در این سرزمین غم آلود،قایق ها صدای ارٌه برقی،صدای قطع کردن درختان سبز را می دهند..

ببرید این صداها را!کمی غصه ام شده این روزها..

سنگ رمه ها را سر به راه می کنم و گم می شوم در پیچ رود های گل آلود سرزمین مادریم..و به لحجه های غریب برایت شعر می خوانم..

می دانی،دیگر خسته شده ام از شعرهای معمولی،قرارهای بی دلواپسی،از چهره های تکراری،روزهای بی حادثه و درسهای بی شیطنت...

اینها تا کجا ادامه خواهند یافت..؟تا چه موقع...؟

می فهمی چه می گویم؟نه..تو هم نمی فهمی..!!می روم کمی زیر پتو یواشکی اشک بریزم!و بعد باز هم می آیم برایت از همین حرفهای بی ربط بزنم..

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت3 PMتوسط FaRnaZ | |

زیر خاک...

چه بارونی می یاد..چترمو آوردم بالای سرت..نمی خوام خیس بشی..هنوز یادمه که می گفتی مث گربه ها از آب

بدت می یاد..آره..من هم چترمو گرفتم روی سنگ،روی سنگی که درشت و سیاه اسمت رو روش نوشتن و تو چقد

رنگ سیاه رو دوست داشتی..اه!! از این چترم که آب رد می شه ! ولش کن! تو که یک سال این سوراخ تنگ و تاریک

رو تحمل کردی،خیسی بارون رو هم تحمل کن..!! آخرین باری که دیدمت وقتی بود که داشتن می ذاشتنت توی خاک!

نه..تو هم خوشگل بودی..یادته اون روزی که واسه اولین بار گفتم چشات قشنگه؟خندیدی،مسخرم کردی، بهم گفتی

دیوونه!!! خدا کنه به اون کرمهایی هم که تو چشات لونه کردن اینو نگفته باشی...!!!!هرچی باشه باید یه عمر باهاشون

زندگی کنی..اینا دیگه مث من نیستن که ولشون کنی و بری! نه عزیزم این کرمها واسه همیشه مهمونتن...همون چشات!

راستی به نظر تو اونا هم می تونن بفهمن که رنگ چشات سیاه بوده؟فکر نکنم،آخه اونجا خیلی تاریکه..! راستی نمیدونی

رنگ سفید چقد بهت می یومد..آخرین بار قبل از اینکه بذارنت توی خاک با این لباس دیده بودمت! ولی حیف که همیشه رنگهای

تیره می پوشیدی.. حرف من رو هم گوش نمی دادی!غیر از اون روزی که همه اینجا مشکی پوشیده بودن و تو سفید....!

قبلش چقد بهت گفته بودم اون روسری سفید رو که واسه تولدت خریده بودم رو سرت کن..بازم دیدم کار خودت رو کردی!

همش رو سری مشکی سرت بود.می دونی، امروز که دیدم همه به خاطر تو مشکی پوشیدن به این نتیجه رسیدم که تو

راست می گفتی که:مشکی رنگ عشقه!ببین همه مشکی پوشیدن.قشنگه نه؟آره همه مشکی پوشیدن الا من!مث پارسال

که هممون مشکی بودیم و تو سفید..بالاخره نوبت منم شد..یادته گفتم بمون؟التماس کردم..گریه کردم..مگه گوش دادی؟

باز هم مث همیشه با من لجبازی کردی و رفتی..رفتی و منو تنها گذاشتی..این دفعه هم نوبت منه!حالا من اومدم پیشت..

بیش تر از یک سال نتونستم تحمل کنم..آخرش یه عالمه قرص خوردم..قرص سفید که تو دوست نداشتی.ولی آخرش بازم به

نفع تو شد..حالا که همه فامیل برگردن خونه،وقتی منو ببینن لباس مشکیهاشونو در نمی یارن..مشکی همون رنگی که تو دوست

داشتی...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت3 PMتوسط FaRnaZ | |

انتظار...
در اتاق انتظار،دختری هست که در سکوت،طومار دردهایش را مرور می کند..
دختری که شکسته است...!!
آسمان قفسی گشوده که درون سینه اش دلتنگی می ریزد،
بی حضور "او"صحنه خالیست از زندگی
کابوس زیستن دخترک را می ترساند
در انجماد نبودنش فریاد می کشد،اشک می ریزد،انتظار می کشد
آرام تر که می شود،گرمی دستان "او"را بر خیسی گونه هایش احساس می کند،
می فهمد که باز در کنارش هست و دخترک در آغوشش..
همان دختر کوچولویی می شود که برای پرواز،تنها امنیت دستان "او" را نیاز داشت..
آنوقت "او" می خندد!و دخترک به یاد می آورد چند ماه است که "او" را ندیده و باز فرو می رود..
در عفونت روز های بی "او"بودن،در کوچه برفی پشت پنجره رد پاییست که هنوز بر نگشته..
انگار قصه "او"ست.قصه "او" و بغض دخترک که برای شکستن نیاز به بهانه هایی به کوچکی ابر های بالای سرش دارد.
سکوت کرده است و به رد پاهای روی برف چشم دوخته،منتظر است،منتظر "او" که بر گردد...

                                                                                  " نوشته خودم!! "

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت4 PMتوسط FaRnaZ | |

When she was waiting and he didn't come
when people were walking around her
she looked between them wished if he show up
brought cigarettes to see the smoke flying ,,, and feel like he is here
listening alone to their song ,,, why he could 'nt be with her
looking to the time …. hoped if it could pass slowly
but she knew that the time has come to go
and it was stupid from her
to wait some one will never come
so she walked away under the rain …. making it wash her pain
when she was waiting and he didn't come .......it was raining and she was crying inside

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت11 AMتوسط FaRnaZ | |

دوست داشتن رو بايد از برگ درخت آموخت وقتي زرد مي شه، وقتي مي ميره ؛ وقتي از درخت جدا مي شه ؛ بازم پاي همون درخت مي افته

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.....

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم :‌ "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟‌ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

دل من

دل من یه قفل امّا دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سوال عاشقونه بگی هر کسی میدونه

اونکه دادم دل رو دستش چرا دل به من نمیده

چقدر دعاکنم من خدارو صدا کنم من

دست من به آسمونه نیمه شب ودم سپیده

گفتم ازعشق تومیخوام سربزارم به بیابون

گفتی تو عاقل تراز اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یکشب لااقل بیای به خوابم

گفتی که هزیون وتموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تومال من بشی یه روزی

گفتی توی این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

اونی که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم نا پدیده

امّا تودل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه شده

رنگ من که هیچی زیبایی رنگ آسمون هم پریده

سرنوشت گریه نداره خود تواینو گفتی

تو منو گذاشتی رفتی امّا میخوام بنویسم

چقدرواسه من اسمش عزیزه اونکه از من دل بریده

بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سرتو با مهربونی بذاری روی شونم

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبالت بمونم

حالمو اگر بپرسی خوبه تعریفی نداره

 

دوستت دارم با تمام وجود

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

 

فکر من همراه تو

فکر تو همراه کیه؟

چشمای اشک آلود تو باز خیره به راه کیه؟

بگو کدوم رویای دور

آشفته حالت میکنه

بهم بگو چشمای کی قرق خیالت میکنه....؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1 PMتوسط FaRnaZ | |

دیگه فایده ای نداره نگو عاشقی و دل تنگ

مثل اون وقتهای تو منم شدم یه تیکه سنگ

این افتخار بود واسه من بزارمت روی سرم

عکستو بوسه بزنم لای گلهای دفترم

یادت میاد بهت میگفتم فقط بمونی کافیه

خندیدیو گفتی برو خیالتم اضافیه

دنیا چه قدر کوچیک شده

یاد ما هم میوفتی

در حد من تو نیستی

این جمله رو تو گفتی...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت12 PMتوسط FaRnaZ | |